Iran-Tourism Statistics

صفحه نخست دانستنیها سفر و گردشگری شهري در دل شهري بود
 
Ad Advertisement

شهري در دل شهري بود چاپ پست الكترونيكي
( 0 - user rating )
دانستنیها - سفر و گردشگری
يكشنبه, 08 آذر 1388 ساعت 09:05
حامیان سایت
تهیه طرح های توجیهی گردشگری و مشاوره اخذ وامتهیه طرح های توجیهی ...
شرکت مدیریت سرمایه گذاری آرمان عضو کانون مشاوران اعتبا...

سفر مثل خوردن لواشك خانگي است؛ ترش و دلچسب. ممكن است بعضي وقت‌ها ترشي‌اش اذيتت كند. اما دلت حال مي‌آيد. براي يادآوري‌اش هم بايد لواشك بخوري،دلت حال مي‌آيد. براي يادآوري‌اش هم بايد لواشك بخوري، مزه‌مزه كني و كم‌كم از خيابان‌هاي شهر جديد بگذري و به پشت ديوارهاي قلعه (شهر قديم باكو) نزديك شوي.در جايي مردي به گردشگرها مدال مي‌فروخت. مدال‌هاي تشويقي كه به سربازها و نظاميان و ژنرال‌ها مي‌دادند و شخصي و سازماني و مربوط به دوره‌هاي مختلف سياسي، اجتماعي باكو از جمله دوره كمونيسم بودند. مرد مدال فروش آنها را از حراج‌هاي خانگي جمع‌آوري كرده بود. قاشق‌هاي نقره و يكي دو تا جعبه عتيقه هم در وسايلش ديده مي‌شد.

 

و از جايي گذشتيم كه نوازنده دوره‌گرد روس، با آكاردئون،يك آهنگ زيباي روسي را مي‌نواخت. مردي كه روبه‌روي يك مركز خريد و فروشگاه مك دونالد نشسته بود.

از شهري گذشتيم كه دوره‌گردهاي آن سيب‌هاي زرد و قرمز مي‌فروختند و عجيب كه همه سيب‌هاي دوره‌گردها شبيه هم بودند. مي‌گويند اطراف شهر باغ‌‌هاي سيب است.

از شهري گذشتيم كه زني ايستاده سرچهار راه، فقط چهار عدد ليموترش داشت و آنها را براي فروش آورده‌بود.

از شهري كه رفتگرهاي آن زن بودند و همه مسن و نه حتي ميان‌سال! و شهري كه بيشتر فروشنده‌هاي آن زن بودند، حتي بساطي‌ها و كهنه‌فروش‌ها، سوپر ماركت‌ها و شيريني فروشي‌ها و...

كساني كه سال‌هاي پس از استقلال آذربايجان، اينجا آمده بودند مي‌گويند در باكو اصلاً شيريني فروشي وجود نداشته است، چون از وظايف روزانه زن‌ها، پختن شيريني است، و همه اين كار را بلدند. اما حالا يكي از شغل‌هاي پردرآمد، همين شيريني فروشي است و عجب، چه‌قدر هم مشتري دارد!

از شهر جديد باكو گذشتيم كه البته اصلاً هم نو و جديد نبود! و به شهر قديم باكو رسيديم كه به آن مي گفتند:داخل شهر. يكي از دروازه‌هاي ورودي شهر روبه‌روي موزه ادبيات بود و ما آنجا ايستاده بوديم. پس از همان دروازه وارد شديم كه گويا يكي از دروازه‌هاي اصلي است.

شهري داخل شهري بود! در اولين نگاه مبهوت مي‌شوي. مثل همان شب نخست ورود به باكو. سنگفرش خيابان‌ها، بناي ساختمان‌ها، درهاي بلند، گلدان‌هاي بزرگ؛ يك جور تكرار اما بسيار بسيار زيباتر. تابلوها و چراغ‌هاي روشنايي پايه بلند، فلزي و ريخته‌گري‌شده  بودند.
در يك سو، پشت ديوار قلعه، سرتاسر نيمكت بود و درخت و فضايي براي استراحت.

فروشگاه‌ها،سوپرماركت‌ها و رستوران‌هاي گران قيمت در طبقه زير همكف بودند و پنجره‌هاي زيبايي رو به خيابان داشتند. و آن بالا، زن‌ها، لباس‌هاي شسته شده را روي طناب‌ها مي‌انداختند. پس اينجا يك شهر خالي از سكنه نبود! آنجا نشستم و اين از زيباترين تصويرهايي بود كه در شهر ديدم. دو نفر فارسي حرف مي‌زدند و از تشابه اين فضا با يكي از شهرهاي اروپايي مي‌گفتند.

غروب مي‌شد و چراغ‌ها يك به يك روشن مي‌شدند و تصاوير فيلم‌هاي سياه و سفيد دوره درخشان سينماي جهان را در ذهن زنده مي‌كردند. سكوت، وهم‌انگيز بود. باد مي‌پيچيد و تابلوهاي فلزي را تكان مي‌داد. سكوت شكست. صداي اذان ‌آمد. اذاني كه به شيوه اذان‌هاي خودمان بود.

- اين اذان را نشنيده ام. اما آشناست.

- صداي سليم مؤذن‌زاده است؛ برادر مرحوم رحيم مؤذن‌زاده اردبيلي. ببين چه‌قدر قشنگ است.

- اما من اذان مرحوم رحيم مؤذن‌زاده را بيشتر دوست دارم. صدايش رهاتر است... اينجا مسجد است؟

- نه. صداي اذان از مسجد مي‌آيد اما اينجا امامزاده است!

امامزاده« سيدعلي» كه به او «ميرمحسن» مي‌گويند در كوچه باريك و قشنگي بود كه يك سوي كوچه ساختمان امامزاده و سوي ديگر ، حياط آن بود كه روي بلندي قرار داشت. دور تا دور نيمكت بود، و جايي هم براي نذورات و «چشمه احسان».

داخل امامزاده هم رفتيم اينجا محل زندگي و سخنراني« سيدعلي» بوده و مقبره‌اش در 40 كيلومتري شهر باكوست.

سيد عارف، نوه برادر« ميرمحسن»كه متولي آنجاست ،گفت :« عمويم از نوادگان امام موسي‌كاظم ع است. او فلج بود و در دوره كمونيست‌ها، مردم را به دينداري مي‌خواند. ميرمحسن براي هر كسي دعا مي‌كرد دعايش مستجاب مي‌شد. اينجا محل زندگي‌اش بود. زير زمين هم نمازخانه است.»

از آنجا بيرون آمديم. حالا نوبت كوچه‌ها بود. اولين پيچ كوچه ، ما را از ساختمان‌ها و فضاي قديمي جدا مي‌كرد و به همان كوچه‌هاي تنگ و ساختمان‌هاي كهنه مي‌برد. بسياري از ساختمان‌‌ها آن‌قدر فرسوده بودند كه باورت نمي‌شد در آنها اثري از زندگي باشد، اما مي‌ديدي در حياط، بچه‌ها بازي مي‌كردند، يا لباسي آويزان بود. صداي تلفن مي‌آمد، يا دري با سروصدا باز مي‌شد. زندگي دوگانه بود.

لواشك ديگري بردار.آنجا چه محوطه باز و بزرگي بود. روي بلندي ايستاده‌ بوديم و پايين پله‌ها، محوطه‌اي تاريخي بود كه كمتر كسي سراغ آن مي‌رفت.

دورتادور، حجره‌هاي ستون‌دار سنگي بود و وسط آن مقبره‌هاي قديمي و مجسمه شيرهاي سنگي؛ اينجا يك حمام تاريخي بوده است. درست زير پاي قلعه بلندي كه به آن «قز قلعه سي» يعني قلعه دختر مي‌گويند. قلعه هزار ساله‌اي كه در حاشيه درياي خزر است. وارد قلعه دايره‌اي شكل شديم . درست از وسط عمارت، پله‌هاي فلزي و گرد كوچكي ما را به طبقه دوم عمارت رساند. از طبقه دوم به بعد راه‌پله‌هاي آجري در كنار ديوار قلعه بودند و در هر پيچ آن پنجره كوچكي رو به دريا بود. بعضي از طبقه‌ها ساده بودند با چند تصوير از پادشاهان و در بعضي طبقه‌ها، فرش‌ و قالي و پشتي گذاشته بودند و لباس‌هايي كه براي عكس يادگاري اجاره داده مي‌شد.

تا هفت طبقه بالا مي‌رفتي و بعد به بام قلعه مي‌رسيدي. اول از همه ناودان‌ها را ديدم. پنج ناودان كه آب باران را به بيرون مي‌فرستاد. و بعد دريا بود و شهر كه از آن بالا مثل يك نيم‌دايره بود. انگار دريا را در آغوش گرفته بود. بادنما، جهت باد را از سوي دريا نشان مي‌داد و آن سوي دريا ايران بود. بوي شمال مي‌آمد و كشتي‌ها بارگيري مي‌كردند.

«ايلخان غياس بيلي» رئيس روابط بين‌الملل شهرداري باكو، كه در اين بازديد همراه ما شده بود گفت:« از اين قلعه تونل زيرزميني زده شده به پنج تا قلعه ديگر كه در شهر باكو پراكنده‌اند. حتي يكي از تونل‌ها از آن سوي دريا و قسمت ديگر شهر باكو سر در مي‌آورد و اين قلعه‌ها به وسيله تونل و چاه به هم وصل مي‌شدند تا در شرايط اضطراري بتوانند به هم كمك كنند. مي‌گويند پادشاهي كه اين قلعه را ساخته در توصيف آن گفته قلعه‌اي ساختم كه هميشه مثل يك دختر،‌ زيبا باشد.»

از آن بالا، ديوارهاي شهر قديم باكو پيداست؛پشت اين ديوارها ، شهر جديد باكو است جايي كه قبلاً زير آب بوده و حالا از شهر قديم باكو بزرگتر است.

از قلعه بيرون آمديم. از ديوارهاي شهر قديم هم؛ به خيابان‌هاي شهر برگشتيم. زير آب ‌رفتم. آنجا ماهي‌ها حباب مي‌ساختند و صداي آب سنگين بود. هنوز دريا عقب‌نشيني نكرده، زمان ايستاده بود. خزر چاله دريايي دارد و شمال و جنوب و شرق و غرب را پيدا كردن سخت است. دريا خورشيد ندارد، اما اگر غواص باشي از همان جا هم مي‌تواني به ايران برگردي؛ به سرزمين مادري‌ات.مثل اين كه لواشك آخري خيلي ترش بود. مرا به سفر چند هزار ساله برد!

نوشتن نظر
Your Contact Details:
نظر:
[b] [i] [u] [url] [quote] [code] [img]   
:D:angry::angry-red::evil::idea::love::x:no-comments::ooo::pirate::?::(
:sleep::););)):0
 

جستجو در سایت

کاربران آنلاین

در حال حاضر 92 میهمان آنلاین می باشند
کليه حقوق اين سايت متعلق به شرکت مديريت سرمايه گذاري آرمان مي باشد.

تلفن: 88325284-021، 88325285-021، 88821615-021و 88810770-021 . فکس: 88845621-021